بهار سبز...!
با دلی لرزان با نگاهی سبز
با نفسی پر از امید
به دیدار بهاری سبز میروم
و با روان نویس سبزم
روان مینوسم
"هموطنم بهار سبزت مبارک"
p.k.k
اسفند88
دلنوشته ها
با دلی لرزان با نگاهی سبز
با نفسی پر از امید
به دیدار بهاری سبز میروم
و با روان نویس سبزم
روان مینوسم
"هموطنم بهار سبزت مبارک"
p.k.k
اسفند88
عشق
شاید ایمان باشد
شاید دلی باشد برای تپیدن
شاید دیوانگی باشد برای رسیدن
عشق
شاید چشمی باشد برای دیدن روشنایی
شاید در آن کور سو نوری یاشد برای امید
عشق
شاید بهاری باشد برای دلبستگی
شاید امیدی باشد برای زستن
شاید دنیایی باشد به غیر از این دنیا
عشق
شاید آتشی باشد برای گرمای وجود
شاید خزانی باشد برای تحمل زمستانی سرد
عشق
هرچه میخواهد باشد
فقط
دلی باشد برای تپیدن
امید
باشد برای آینده
پس
عشق امید
ترس
گرما
تتپش
لبخندی باشد برای بهتر زیستن
انتظاری باشد در اوج نا امیدی
همین
p.k.k
بهمن 88

باید لبخند بزنیم ..... زورکی
باید قبول کنیم ..... اجباری
باید نفهم باشیم..... خدایی
باید صدایمان را خفه کنیم .... بترسم
باید حتما" از سبز بودنمان متنفر باشیم
باید
همیشه خس و خاشاک باشیم که زورکی جماعت ملیونیمان جمع یک صندوق رای هم نشود
ما هیچ چیز نیستیم
ما فقط گرد و غباریم
کاریکاتور57 تیمو
که مانند مگس از ما یاد میکنند
ما باید گوشه ی خانیمان بنشینیم
مرگ ندا در BBC ببینیم
و خبر خفه کردن سهراب را در بازداشتگاه در سایتها بخوانیم
ما باید به گفته های امپراطور و ملیجکش گوش کنیم
و ببینیم حالا که تحلیف هم انجام شده چگونه سرمان به سقف چسبانده میشود
ما باید لاغر شدن معاون رییس جمهور محبوبمان را در بیداد گاه ببینیم
و به اعتراف های دروغینش گوش فرا دهیم
و عاشق و شیفته ی زندان بشویم
از خانه ی خودمان راحتتر است
فقط مثل حیوان ها با ما برخورد میکنند
این ها به گفته ی رییس جمهور 24 میلیونیمان " آزادیند"
ما با گفتن رییس جمهور موسوی گناه کبیره کرده ایم
آخر امپراطور فکر میکنند جای خدا نشسته اند
آخر میگویند رییس جمهور قلابیمان
بلا نسبت امام زمانند
شماها که کم کم مانده قبله را هم به سمت تهران و ولایت فقیه تغییر دهید
از سبز بودمان بترسید
از سکوتمان بهراسید
که روزی میرسد شما هم در دادگاه ما متهم ظاهر شوید
آن روز زیاد با امروز ما فاصله ندارد
فقط چند قدم مانده
بترسید از آن روز که جواب سلامتان را با 100 منت بدهیم
مرداد ۸۸
اتاقی خای
خالی از احساس
خالی از لبخند
خالی از نور
زنی در آستانه ی فصلی سرد
زانوانش در آغوش
و لباسی به رنگ عزا
به تابلوی خاطراتش زل میزند
اشکی از گوشه ی چشم پاک میکند
آیینه ی قدیمی کوچکش را از چهره ی خود محو میکند
و پارچه ای به رنگ لباسش برویش پهن میکند
به گذشته فکر میکند
روزهایی همه بلند....همه سیاه....همه کبود
به پنجره ای می نگرد که نوری از آن تجاوز نمیکند
همه چیز سرد است
همه چیز تاریک است
همه چیز محو و ناچیز است
هق هق میزند
صدایش را فقط خدا میشنود
سرش را بر زانوانش میگذارد
و هق هق ...جایش را به سکوت میبخشد
و برای آخرین بار
آن تاریک خانه را ترک میکند
و طعم از دست دادن را در دوباره زیستن میچشد
p_karami
فروردین88
من هیچ حرفی برای گفتن ندارم....![]()
فقط گاهی دلتنگیهایم را به دست کاغذم میسپارم....![]()
همین! ![]()

امروز خوبم
.
نماز میخوانم
.
و ساعت یک ربع مانده به هشت
.
.
.
به شوق ربنا به پای تلویزیون مینشینم
.
.
و با صدای الله اکبر
.
افطار میکنم
.
.
.
و به پای سفره پر برکت خدا مینشینم
.
.
.
.
و به امید
آن روز که توشه ای برای آخرت داشته باشم
.
چشم میدوزم
.
.
.
.

.

.
طاعات و عباداتتان
قبول حق
واینک سالهاست که در سکوتی ممتد به سر میبرم...
حال می پرسند چرا ساکتی؟
با لبخند به رویشان میکنم و می گویم:
"اندکی شراب سکوت نوشیده ام...!"
اردیبهشت 87
زمان میگذرد
عقربه ها بی صبرانه میروند
صدای تیک تاک ساعت
مدام در گوشم زمزمه می شود
و من به دنبال ثانیه های رفته
سراغ مقصدی میگیرم
و دستهایش میلرزید
نفسهایش به حالت خفقان می رفت
وقدم زدن برایش سخت بود
و ذهنش به زیستنی فکر می کرد که برایش محال ترین تصویر ممکن بود
ناگهان آرام آرام کسی در گوشش آوازی دل انگیز خواند
پس از چندی لبخندی غریب بر لبانش جاری گشت
و شرابی نوشین بر لبان خورانید
و چشمش بر آسمان خیره گشت
و به ابدیت پیوست
40 روز گذشت
سنگ قبری نهادند
.
.
.
.
رویش نوشته بود
30 سال بارانی بود
وتا ابد به آفتاب نگریست...
بهمن86